تبليغاتX
اتمام تنهایی
مهرت را برداشته بودی همان لحظه که نیت وضو گرفتن کردی ٬حالا روی سجاده ی سبزت ایستاده ای ٬ خدا تمام قد روبه رویت ایستاده و تو را میبیند ٬ چشمانش لبانت را لمس میکند و طعم قلبت را می چشد ٬ لبانت نیت می کند و فاتحه می خواند این بار نه برای باز کردن راه بهشت روحی سرگردان ٬ می خواند برای التماس ناز کردن روحی پریشان . روی خاک کربلا ایستاده ای و توحید می خوانی ٬ می گویی و می گویی و میبینی خدا را ٬ روی همان خاک ٬ اشک میریزی و قنوت می گیری و حالا دیگر زبان مناجاتت عوض شده و تردید می کنی که ایا خدا می فهمد چه می گویی ! زیر چشمی ضریح را میبینی و قسمش میدهی خدا را به عزیز کربلا و حس می کنی که میفهمد چه می خواهی ٬ حس میکنی که پشتش میلرزد ٬ همه را حس میکنی و میبینی خدا را روی همان خاک اشک میریزد ٬ شاید او هم فهمیده است که بی فایده است . چشمانش را از چشمانت می دزدد و منتظر تشهد می ماند. 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:0  توسط مسعود  | 

برزگر :

كودك خود خوانده و گفت:

 كه گله بهر چرا، برده به صحرا

بگذار

واندر ان جاي،

 سپارش به امام.

 و خود از بهر كمك، زود به منزل برسان

طفل همراه رمه، تا دل

 صحراها رفت

 و براي كمكي بيش به باباي خودش،

 لحظه اي فكر نمود و نظرش اين آمد

 كه چه بهتر به خدا ،جاي امامش سپرم

با خلوص دل و هم پاكي انديشه ي خويش

 گفت يا رب :

رمه، نزدت به امانت باشد

تا كه خورشيد رود بازپسش گيرم و منزل ببرم.

 راهي ي خانه شد و

شاد دل از فرط نشاط

با پدر گفت، از آن كار كه كرد.

 پدرش بانگ بر او زد كه سفيه، ناخلف اين چه حماقت كردي ؟

كودك از روي صداقت پرسيد:

 كه كدام است خلاف؟

 پاسخش داد پدر،

 گر امام از تو بزي گم مي كرد.

 گله اش را به خدا ميكرديم.

 گر خدا ؛

گم كند از گله، يكي بره ي ما

 تو شكايت به كجا؟ نزد چه كس خواهي برد؟

*** غلام رضا اربابي***

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 12:47  توسط مسعود  | 

با اینکه اومده بود پشت میز سنگینیه دستشو که همیشه میزد پشت کمرم و میگفت پسر تو که هنوز تنهایی رو حس نکردم ٬ نصیحتایی که همیشه رو به من میگفت و منم با گرفتن یه قیافه ی احمقانه فقط گوش میکردمو نداشت ٬ تسبیح زردی که همیشه دستش بود٬ دستش نبود . هیچ وقت اینقدر ناراحت ندیده بودمش ؛ یه کیف وسیله پر کرد و وقتی داشت از پشت میز میرفت بهش گفتم علی آقا اینم واسه امینه، امین پسرش بود .۲۴ سال داشت٬ یه سال بود که با هم مغازه زده بود. یه جورایی هم کار بودیم واسه همین بابای امین زیاد میومد مغازه ٬ هر وقت باباش میومد مغازه ٬ حرف میزد ٬ رو به من میکرد و حرف میزد٬ انگار شبا تو خونه دلش پر درد میشد اونم از ون ادمایی نبود که حرفاشو بخوره٬ میگفت ٬ رو به من میکرد و میگفت! یه روز که امین مغازه نیود گفت اینایی که بهت میگمو میخوام امین بشنوه تو زیاد جدی نگیر و وقتی بهش گفتم چرا به خودش نمیگی ٬  گفت صراطش با صراطم یکی نیست ٬خودش گفته بود و من شنیده بودم از اون به بعد هر چی میگفت ٬ فقط میشنیدم . امین اما هر چی باباش میگفت اصلا نمیشنید. تو مغازه اگه کار داشت٬ بود و اگه کاری نداشت ٬ میرفت بیرون و به صحبت کردن باباشم کاری نداشت . باباش راست میگفت صراطش فرق میکرد اونایی که تو صراطش میومدن انگار همه سر خوش بودن یا نه خوش سر و رو بودن ٬ امین همیشه به سر و روش میرسید هیچ وقت ریش نمیذاشت حتی وقتی عمه خانوم مرده بود ریش نداشت . حتی وقتی مسجد محل وام میداد و اون پول لازم بود ریش نداشت .مهمونی زیاد میرفت٬یه بار به منم گفته بود بیا ٬ نرفتم مهمونی و شلوغی رو زیاد دوست ندارم. سر کار با همه ی مشتریا خوش برخورد بود حتی با مشتریایی که محض سوالای مسخره میومدن مغازه و من سرمو پایین مینداختم و جوابای سر بالا بهشون میدادم خوب برخورد میکرد. از اون ادمایی بود که اگه میموند ٬مغازه میگرفت٬ شلوغ میشد و باید صندلیا رو بر میداشتیم تا همه ی مشتریا میومدن تو مغازه و سر و صدا میکردن و من حجم شلوغی رو میدیدم و صدامو کلفت میکردم و میگفتم "   ... خواهش میکنم اروم تر...   " اما نشد، همین چندتا مشتری هم که میومد به خاطر امین بود ؛ میومدن اینجا با امین صحبت کنن یه چیزی میخریدن و میرفتن .

    ...علی اقا اینم واسه امین بود. علی اقا اومد سمت میز کیف پول امینو که تو مغازه زیر میز افتاده بود ٬ دادم بهش و اونم نگاه نکرده گذاشت جیبش ٬ حرفی نزد داشت از مغازه میرفت بیرون که بهش گفتم علی اقا میخوام مغازه رو جمع کنم نمیچرخه ُ

پولی هم که دستمه تا چند روز دیگه میارم در خونه . علی آقا انگار خمار باشه نفس بزرگی کشید و گفت منم دارم از این مملکت میرم نمیتونم تو جایی باشم که بچمو کشتن ، توام اگه پولی چیزی دستته برای شادی روح امین خیرات کن ، همه میگن اونجا داره زجر میکشه...

یه روزه ابری بود. امین سر صبح اومد دم مغازه و گفت من امروز نمیام، اومدم بهت بگم تکلیف داشته باشی ؛ الان که فکر میکنم میبینم چقدر خوب فکر میکرد ؛ خیلی خوبه که آدم تکلیف داشته باشه و الکی منتظر کسی نمونه ؛ اون روز رفت و بعد از چند روز که رفتم در خونه شون ببینم واسه چی نمیومد، دیدم باباش میگه دستگیر شده و جرمشم تجاوز به عنفه و تا چند وقت دیگه ام دارش میزنن، یکی ازش شکایت کرده بود و پارتی و دلیلشم محکم بود ؛ حتی آقای سهرابی وکیل امینم نتونست کاری کنه ، حتی گریه های مادرشم نتونست دل گنده ی شاکی رو کوچیک کنه .

    ... من اونجا بودم آفتاب داشت میرفت یه مرده که سیبیلش زیاد بود داشت حکمو میخوند، وقتی حرفاش تموم شد ، نوبت امین شد تا حرف آخرشو بگه، چند بار آب دهنشو قورت داد، جوری که صداش تا چند متریش که منم اونجا وایساده بودم اومد، صدای حلقش بود اونم میلرزید، حلقشو میگم ، انگار دوست نداشت له بشه ودیگه نتونه صدای مغزش باشه!

چشماش میچرخید ، سرگردون چند بار به همه نگاه کرد . با چشماش به مادرش گفت واسم دعا کن برم بهشت، منو ببخش؛ با چشماش به باباش گفت بابا بگو الآن وقتشه ، حرف بزن، دوست دارم صداتو بشنوم،دوست دارم داد بزنی پسر ... تو که کاری نکردی اینا نامردن بیا پایین جمع کنین این مسخره بازی رو ، ولی نمیگفت انگار زبونش قفل شده بود باباشو نمیگم امینو میگم ، باباش که چنذ وقت بود قفل شده بود ،نمیتونست حرف بزنه واسه همین مادر امین به من زنگ زد که منم موقع دار زدن امین اونجا باشم تا یه اتفاقی برا بابای امین  نیافته . امین سرشو انداخت زیر نگاهشو انداخت  به بند دمپایی پای راستش  و  گفت: " من دوست ندارم بمیرم من که کاری نکردم" .

  .. سرباز کناریش زد بهش و گفت " درد و دل نه حرف آخر"  سرباز انگار خیلی ها رو کشته بود از قاتل و جانی گرفته تا مفسد و امین...

امین حرفی نزد دستاش پشتش با دستبند قفل بود و میلرزید اینو از صدای جرینگ ، جرینگ آهن دستبندش میشد فهمید. سرباز دوباره رو کرد بهش و گفت دیگه حرفی نداری امینم سرشو یه تکون داد که انگار نه...

اون آقایی که سیبیل داشت دوباره شروع کرد،صحبت میکرد از قانون میگفت و از عدالت از جرمش میگفت و حکمش ، اخرشم امین بد بختو وقتی از طناب حلقه آویز بود نگاه کرد و وقتی مطمئن شد تموم کرده ، رفت.

امین اون بالا بود رو آسمونا ، جسمشو نمیگم ، روحشو میگم، وقتی از حلقه آویزون شده بود داشت میلرزید از این لرزشایی که وقتی تو زمستون از فرط سرما میلرزی نه؛ از اون لرزشایی که یه آدم صرعی داره داشت .همینطور رو طناب آویزون داشت میلرزید  . وزنش کم بود و گلوش قوی ، سربازی که صندلی رو از زیر پاش کشیده بود سریع پاهای امینو گرفت و بیشتر وزنشو انداخت رو بدن امین ، لرزشاش کم شد و تموم کرد، مرد. امینو نمیگم آقاشو میگم، ازاون وقتی که حکم امینش قطعی شده بود مرد چند بارم مرد ، گریه های ریز مادر امین تمومی نداشت حتی تو ماشینم گریه میکرد، زجه نمیزد ،زجه هاشو زده بود. گریه میکرد اشک میریخت. رسوندمشون خونشون و رفتم مغازه.

الآن چند ماهی میشه که علی آقا بابای امین از ایران رفته ، میگفت نمیخوام جایی باشم که منحرف شدن یه جوون به مرگش ختم بشه. میگفت کاش میشد این قانونا رو عوض کرد.  

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 19:49  توسط مسعود  | 

 

از هر سو که مینگرم رنگ عشق را میبینم

                                 این بار خدا عاشق شده و از دوریم میگرید

چه خوب شد که خیالت همه جا بود تا این تجربه را لمس کنم و چه خوب است که تو هستی تا این رویا را ببینی من ....

به خدا نزدیک تر شدم.عشق چه زیباست.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 10:37  توسط مسعود  | 

پتو داشت ولی سهیل یک پتوی دیگر هم رویش انداخت ٬حالش بد بود٬ نه خیلی سهیل نگران بود تا صبح کنار تختش نشسته بود٬ چرتی زد یا نه تمام حواسش جمع تخت و زنش سارا  بود . جواب آزمایش ها فردا می آمد ُدکتر نوشته و گفته بود تا جواب آزمایش ها نیاید معلوم نیست او چه مریضی دارد.او را خیلی دوست داشت این را ۲ هفته پیش که ایران نبود فهمیده بود کار در غربت تنهایش کرده بود و در تنهایی خودش را دیده بود که هیچ است بدون سارا . صبح نشده از جایش بلند شد ُ میز را چید و طاها را صدا زدُ طاها پسر ۷ ساله شان بود ٬سال اول دبستان هر روز با عشق خاصی تا مدرسه میرساندش و با بوسه ای تا کنار در مدرسه بدرقه اش میکرد و سر کار میرفت امروز هم همین طور با همسرش ابتدا طاها را تا مدرسه رساند و بعد به آزمایشگاه رفتند٬ جواب آزمایش را گرفتند و مستقیم پیش دکتر معالج سارا رفتند تا آنجا سهیل مدام صحبت می کرد از برنامه ی سفری که بعد از خوب شدن سارا ریخته بود از لطیفه های بی مزه ای که  تعریف می کرد و میخندیدند سارا ولی رنگش پریده بود و ادا در می اورد ادای آدم هایی که از خندیدن اطرافیانشان می خندند بدون گوش کردن مطالب ...

نفهمیدند چگونه رسیدند خانه ٬در خانه حرفی رد و بدل نشد . سهیل بغض کرده بود .در ذهنش طوفانی در حال ایجاد شدن بود٬ سارا اما حرفی نمی زد ...

در مطب دکتر نگاهی به برگه ی آزمایش انداخت و کمی با دندان هایش لبانش را فشرد و گفت: باید به هم اعتماد داشته باشیم مریضی که شما دارید نیاز به درک بالایی داره شما باید خیلی فکر کنین ولی خودتونو درگیر نکنین شما باید...

سهیل حرف هایش را قطع کرد ٬ سر سارا پایین بود. سهیل گفت:اقای دکتر میشه بگین مریضیه سارا چیه؟

دکتر گفت: آقای محترم شما نباید زود قضاوت کنین ایشون ایدز دارن٬ شاید از شما منتقل شده باشه تو شهر ما خیلی ها...

دکتر خیلی حرف زد ولی سهیل هیچ کدام از حرف ها را نمی شنید چشم ها باز و گوش ها بسته بود فکرش آنجا نبود ٬ فکرش با همان کلمه تک تکه مسیر ها را طی کرد ٬ در مخچه ی چند سانتی یک شهر را جا داد و همه جایش رفت و آمد کرد او که تمام تزریقات را در یک کلینیک پیشرفته انجام می داد او که روی تمام وسایل بهداشتی وسواس خاصی داشت٬ در مطب تمام در ها به رویش بسته شد و تنها یک در باز بود ٬ باز باز ٬ آنقدر باز که می توانست او را رسوا کند.

صدای زنگ خانه  سکوت را پاره کرد ٬ سهیل نگاهی معنی دار به سارا انداخت و به سمت آیفون رفت . طاها بود ٬ به ساعتش نگاه کرد ساعت ۱ بود و او یادش رفته بود دنبال پسرش برود٬ سهیل جلوی در ایستاده بود . طاها از پله ها بالا آمد تا این لحظه سهیل از هیچ کس اینقدر متنفر نبود. پسرش با خستگی به پدر سلام کرد . سهیل جوابش را نداد و به اتاقش رفت ٬ بغض سارا ترکید و بلند بلند گریه کرد ٬ پسرک گیج بود و به مادر نگاه می کرد . آنجا بود که سهیل فهمید چرا پسرش اصلا شبیه او نیست. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 10:32  توسط مسعود  | 

 

سلام...

فردا دارم میرم پا بوس امام رضا.

واسه همتون دعا میکنم .

مخصوصا برای تو.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 17:38  توسط مسعود 

چادر نداشت ٬ روسریش را تا پیشانی پایین کشیده بود. روسریه تیره اش به لباس های دیگر نمی آمد. چشمان مشکی غمی دردناک داشت. چشمانی که تا چندی پیش چندین عاشق سینه چاک داشت حالا فقط می توانست نگاه کند ٬ حق عاشق شدن نداشت . عصبانیت و خوشحالی را فقط با چشمان ابراز می کرد . صورت ٬ جذابیتش را از دست داده بود. دختر سرطان داشت . او هم انسان بود و زنده ولی محکوم به مرگ ٬تقدیر حکم رانده بود ٬آرزوهایش بر دل پر دردش رسوب کرده بودند . بدن ٬ سنگینیش را روی پیاده روی شلوغ و کثیف می کشید٬ ویترین مغازه ها پر بود از وسایل زیبا و رنگارنگی که هر کدام از آنها آدمی را چندین روز به خود مشغول می کرد ولی او فقط نگاه می کرد و فرار از نگاه بچه های کنجکاو که به او نگاه می کردند٬از چندین ویترین گذشت و ناگهان رو به روی مغازه ای ایستاد و قطره اشکی جاری شد. حتی نگاه آدم هایی که با غرض به او خیره شده بودند مانع بارش اشک نشد ٬حتی نگاه مشتریان داخل مغازه و چشم های خیره ی فروشنده مانع گریه اش نشد . عهد خود با پدرش را شکسته بود او داشت با گریه تمام می شد که پدر ناراحت با او عهدی بست که دیگر گریه نکند و او چند روزی بیشتر تاب نیاورد ٬ پشت ویترین مویی مصنوعی هم رنگ موی او بود موهایش را دوست داشت یاد آن روزی افتاد که مادرش مو هایش را می بافت ٬ یاد آن روزی  افتاد که بهترین دوستش با دستان سردش مو هایش را نوازش می کرد و می بویید . او مو هایش را دوست داشت و دیگر مویی نداشت . او زندگی را دوست داشت و... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 17:44  توسط مسعود  |